تبليغاتX
روزنه هاي اتاق آبي
 
فعلا می خوام بخوابم اما نه مثل یه خرس قطبی.

تا بیدار شدنم زمان زیادی مانده است.

 فعلا تا زمانی دیگر! شاید تا...

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 10:12 AM  
 
برنامه این نبود که نشه نفس کشید! گر بگیری. داغ بشی و عرق کنی.

 ای بابا من که رفتنی ام اما شما چی موندگارها؟ تا می تونید بکشید جلو! چشماتونو سرمه نزنید به گونه سرخاب نپاشید آسه برید آسه بیایید که کسی نیشتون نزنه.

آهای آقایون محترم بی درنگ سری به سلمانی بزنید!

اینجا ایران است صدای جمهوری خفقان و تهمت.

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:53 AM  
 
اینجا نباید بایستی بچه جان! حواست کجاست پایت روی دم من است. آهای یارو تو کجا می ری مگه تابلو رو نمی خونی ورود حیوانات اهلی ممنوعه.

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:31 AM  
 
قراره که چهارشنبه همه دور هم جمع شیم. همه کسانی که دوست دارند بم رو زنده نگه دارن. همه کسایی که یا شرایط بد بم رو می دونن یا همه اون کسایی که می خوان بدونن تو بم چی گذشته و می گذره.  همه می تونن بیان و ما رو تو کاری که هنوز آغازشه یاری کنن.  قراره ما خیابان ویلا سر خیابان ورشو. ساختمان انجمن های غیر دولتی.
|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:28 PM  
 
همه چیز در رخوت کامل است الا این زبانی که کاش الکن و بریده می بود. خیالی نیست ارباب جان ما هستیم تا شما امر به نبود ما کنی. من نگران آینده امپراطوری شما هستم. وزیر شما که لیاقت و کفایت بی حصری!! از خود نشان داده و من متحیرم از این همه تدبیر!! در سرزمین های بیگانه میل به نابودی شما کرده است گویا!( کاش زبانم لال می شد و از وزیر الوزرا چنین قول نمی کردم.)

دیشب که به خوابم آمدی فهمیدم که باز خیالات ارباب ما را بر داشته و سیاست های جدیدی را اتخاذ کرده که مرا به وجد آورد که شما هم فکر کرده و طرح از خود بیرون داده اید.(البته باز هم زبانم لال باد که می گویم و مجبورم بگویم که اینها همه طرح  های این حقیر و بی مایه بود که نمی دانم چگونه از شما بیرون آمد.)

در هر حال من اوامر را آنچنان که فرموده بودید اجرا و همه خنزر پنزر های آشپزخانه را خریداری فرموده ام. باشد که مورد لطف بی دریق شما قرار گیریم.

آشپز باشی و مشاور اعظم شاهنشاه علیاحضرت   

 

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:26 PM  
 
به تجربه و بر خلاف نظر همه دوستان ثابت شده که بهتره با هر آدمی مثل خودش رفتار کنی.

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:17 AM  
 
تو از «زندان» می گی اما من از «آزادی» شعری که تو گه گاه منو باهاش غافلگیر می کنی می گم.
 
 
 
آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند

کوچک
 
  همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،

هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.


ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
 
  دريافتن را

که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست

که حضور ِ انسان
 
  آباداني‌ست.


همچون زخمي
 
  همه عُمر
 
  خونابه چکنده
همچون زخمي
 
  همه عُمر
 
  به دردی خشک تپنده،
به نعره‌يي
 
  چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
 
  از خود شونده، ــ

غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.


 
آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند

کوچک
 
  کوچک‌تر حتا
 
  از گلوگاه ِ يکي پرنده!

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:51 AM  
 
قایمکی نگاه کردم تا شاید یواشکی نگام کنه!

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:8 PM  
 
بم بمان با نمایشگاه عکسی که خرداد ماه برگزار می شود فعالیت رسمی خودش رو آغاز می کنه. حسن سربخشیان عزیز هم لطف کرده خبرش رو به فارس داد. بخونید.
|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 12:8 PM  
 
می دو نستید کاتارها در اروپا بازماندگان مانویان هستند؟

می دونستید فرقه اباضیه یکی از فرقه های خوارج هنوز در الجزایر عمان و کشورهای حاشیه خلیج فارس وجود دارند؟

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 11:31 AM