|
صنم رفت
تير بلا اين بار پاي صنم رو نشانه گرفت تا پاهايش هيچ وقت به سمت بن بست علايي قدم بر ندارد و دستهايش زنگ پلاك 10 را نزند. صنم هم جز ليست «تعديل» يا به قول رئيس بزرگ «تصحيح» قرار داشت. نامه اخراجش ديروز وقتي كه من در خانه از درد به خود ميپيچيدم به دستش رسيد. امروز صبح وقتي سر كار رسيدم، شيده گريه ميكرد، تينا نگران بود و فرزانه تعريف ميكرد. دروغ های بزرگ
ياد كتاب "دروغ هاي اكو" يا داستان "بودولينو" افتادم. اين كتاب داستان سرگشتگىهاى نيمه اسطوره اى بودولينو است كه ماجراهاى تاريخى را اغراق آميز و به دروغ روايت مى كند. "امبرتواكو" كه يكي از نشانهشناسان بزرك اروپاست، دراين داستان تفكر فلسفي خود را چنين بيان مي كند: دروغ گفتن درباره آينده خودموجد تاريخ است. خلاصه اين كتاب در يك جمله اين است:«همواره دروغها وجعليات نويددهنده آينده بهتر و دلپذيرترى است.» اما واقعا اين طور هست؟ به تاريخ زندگي خودم رجوع مي كنم. دروغ گفتنهايم هميشه با خجالت و شرمندگي و عقب نشيني همراه بوده. دروغ شنيدنهايم هميشه با عصبانيت و حس شكست. دروغ همیشه نوید دهنده آینده ای متفاوت است اما نه آینده ای بهتر! چند روز پيش وقتي شنيدم يكي به من دروغي گفته كه در آن زمان گمان ميكردم راستگو ترين آدم دنياست، همون دنيا دور سرم چرخيد. باهاش حرف زدم و به خودم قول دادم كه اين اشتباه را ناديده بگيرم و ازش بگذرم. اما نميشود. بخصوص وقتي بزرگ باشد، تمام رنگهاي روشني كه از اون آدم تو ذهنت هست به يكباره سورمهاي ميشود. گريه نمي كني، چون بدبخت نيستي. ساده اي و زودباور. بايد قالبهاي ذهنيت را در مورد همه آدم ها تغيير بدهي. اما 24 سال يعني هيچ، يعني تو نمي فهمي و تو نفهمي. تازه از اول شروع ميكني و باز به انتها نميرسي كه خودت ميشوي. باز خنگ و ديوانه. پس تصميم ميگيري ديگران را تغيير دهي. شروع ميكني و نخستين جمله را كه به زبان مي آوري متوجه ميشوي خودت بزرگترين دروغ گوي عالمي:« ببين! من هيچ وقت تو زندگيم به تو دروغ نگفتم...» اما گفتم: بهت گفتم با مامانم دعوا نكردم. گفتم خونه آرومه. گفتم من خوشحالم. گفتم اميدوارم. گفتم دلشوره اي ندارم آروم باش... خدا چه می کند؟
امروز بعد از شبي به ياد ماندني و طولاني سوار اتوبوس شدم تا كمي ديرتر از هميشه سر كار بيايم. صدها آدمي را كه با قيافههاي جوراجور از كنارم مي گذشتند نگاه ميكردم، پيكان سفيد و قديمي را ديدم كه عكس پسر جواني را كه ناكام از دنيا رفته، به شيشه عقب چسبانده بود تا همه مردم تهران به جز بدبختيها و چه كنم هاشان لختي هم به عذاب وارده به خانواده دردمند مرحوم «فردين غفوري» بيانديشند و دردشان بيشتر بادا:« واقعا خدا اين همه دوپا را آفريد تا با هزار رنج و خوشي در اين دنيا سر كنند، بعد از مرگ در آتش بسوزند، تا او بر اريكه قدرتش بنشيند و به ريش همه بندگان ريزش بخندد و قدرتش را به رخ اين بدبختها بكشد.» براي خودم ژست فيلسوفانه مآبي گرفتم و فكر كردم، در اين لحظه هر فيلسوفي با من وارد بحث شود بي گمان وجود نداشتن جهنم و بهشت را برايش چنان توجيه ميكنم كه از فلسفه ماورا الطبيعه برگردد. اين را مطمئنم از بهشت و جهنمي كه به ما آموخته شده تا بهشت جهنم آسمان كه خدا تصميم داشت به بندگان بياموزد، زمين تا آسماني فاصله است. روز تولدم
اولین مطلب وبلاگمو روز تولدم می نویسم. ساعت ۹:۱۵
گمان می کردم اولین مطلب وبلاگم صحبت از گل و بلبله اما وقتی حکم اخراج دو تا از همکاراتو می بینی قصه امونتو می بره. وقتی می شنوی یک از اونها به بیماری «ام اس» گرفتاره و تازه ازدواج کرده دیگه چی می تونی بگی. به قول فرزانه وبلاگ دفترچه خاطرات دوران بچگیمونه. امیدوارم این دفترچه خاطرات تا سال آینده همین موقع پر باشه از امید و کار و هدف و خالی از اخراج و گریه و ناامیدی. |
|

