|
آدم ها هر کدام در وجودشون یک «هستی» دارند. آخر خودخواهی. نه؟ این مهم نیست. مهم اینه که «هستیه» وجود آدمی می تونه گاهی به شهوداتی برسه که درکش سخت باشه:« انسان می تونه بدون اینکه اشک بریزه گریه کنه.» ممکنه. فقط کمی تمرین می خواد. منو تو خودت زنده کن. سفر می کنم در دل کویر
عنوان سفر: تور کویر در ۷۰ کیلومتری جنوب تهران.
زمان حرکت: ۱ بعداظهر چهارشنبه زمان بازگشت: ۲۴ پنج شنبه وسائل مورد نیاز: کیسه خواب علت سفر: تهیه آمار دقیقی از ستاره های آسمون برای کسی که گفتم اندازه ستاره های آسمون دوستت دارم. آسمان به قدری زیباست که زمین را به خاطر می آورد و در آدمی میلی نطفه می بندد که در آن به گشت و گذار راهی شود با سر، البته این بار، به جای پا. منظر سفرنامه ام در روزنامه های ابتکار و سرمایه باشید. زندگی جنگ و دیگر اوریانافالاچی نیست
تاریک بود. چراغ های ماشین هایی که از اتوبان همت می گذشتند چشم را می زد. می رفتیم تا خانه ای که قرار بود موقت در آن ساکن بشویم را ببینم. حسین دستم را گرفت و گفت:« فالاچی رو محاکمه می کنن.» گفتم:« آره تو بی بی سی خوندم به خاطر توهین به اسلام.» از کتاب هایی که ازش خواندم گفتم و از مصاحبه اش با خمینی. از اینکه کتاب جنگش را شروع کردم. خواندن کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» سخت پیش می رفت:«می بینی که هنوز سوال الیزابتا خواهرم را فراموش نکرده ام. زندگی یعنی چه؟ و من در طول این ماهها جوابی را جستجو می کردکه بهتر از جوابی باشد که یش از سفر به ویتنام به او دادم. زندگی زمانی است بین لحظه ای که متولد می شویم تا می میریم...» کتاب نیمه تمام ماند تا 24 شهریور. صبح خبر مردن او را در یکی از سایت ها خواندم و کتابش تا 3 روز دیگر تمام می شود:«از هنگامی که به دنیا آمدم گوشم را با کلمه پرچم و وطن پرکرده اند و همیشه به من آموخته اند که باید به شهید شدن و به شهادت رسیدن افتخار کرد و بالید و هرگز کسی به من نگفت که چرا کشتن به خاطر دزدی یک گناه بزرگ است در حالی که کشتن در لباس سربازی باعث افتخار!!!» اوریانا فالاچی درگذشت
اوریانا فالاچی روزنامه نگار ایتالیائی در بیمارستانی در فلوانس ایتالیا درگذشت. او از دوسال پیش به سرطان ریه مبتلا شده بود.
مرام نامه وبلاگ روزنه های اتاق آبی
ماه غلامه رخ زیبای تو/ سرو کمر بسته به والای تو/ قند مکرر لب خندان تو/ ای حبیبم تو خود نمره بیستی/ تو مثه هیچ کسی نیستی. شبی با همین تناقض. سه تار، نوای صوت و حرکات موزون مداد سیاه چاشنی این شب بود. عجوبه ای که دیشب شناخته شد. این شب به یاد مریم کریم پور در تاریخچه زندگی هستی ثبت میشه. شبی پر از خاطره و شناخت دوباره آدمی که هنوز هم یه الگوست. حسین بیشتر از من باهاش خاطره داره. ناسلامتی روزهای زیادی رو تو گروه جاذبه ها با هم گذروندن. اگرچه اون دیگه به نظر نمی اومد من رو دوست خودش بدونه اما اون هنوز هم دوست من بود، با همه اعتراض های تل انبار شده تو دلش به من و حسین.. شهاب گفت:« خوب می نویسی اما تکلیف خودتو روشن کن. چی می خوای بنویسی. از سیاست، از خودت.» گفتم:« نمی خواستم وبلاگم اینجوری شروع بشه. می خواستم روزنه های اتاق های آبی و خاکستری جامعه رو توش منعکس کنم. از شروع وبلاگم راضی نیستم.» نگفتم:« گیج بودم. خودم نبودم. هدفم گم شده بود. اتاقم خاکستری بود و مجبور بودم بنوییسم. قلم نمی زدم.» (یاد ماجرای قرص سحر آمیز گزارش نویسی افتادم. دقیقا اینجوری بود. می نوشتم بدون حضور.) مهمونی تموم شد اما تازه مهمونی من با خاطراتم و حرفای دیشب و وبلاگم شروع شد و یک شب به یاد موندنی ساخته شد. نزدیکای صبح به نتیجه رسیدم. از درد به خودم می پیچیدم! فکر می کنم وبلاگی که بخواد از دردهای مشترک و سیاست و جامعه و هزار تا چیز جورواجور دیگه بگه باید یه مدت طولانی تجربه پشتش باشه. ضمانت پذیرفته شدنش تجربه ست. من نه تجربه وبلاگ نوشتن داشتم نه خبرنگاری تو حوزه سیاست. بهتر بود دغدغه های سیاسیمو نگه می داشتم واسه خودم. مرام نامه وبلاگ روزنه های اتاق هستی با کمی تاخیر جمعه 5 بامداد آماده و در ساعت ۱۰ صبح مکتوب شد: نخستین دغدغه هستی: روزمره گی هایی که همه باهاش مشغولن. دومین دغدغه هستی: داستان های کوتاه و شعرهایی که نویسندش گمنامه. سومین دغدغه هستی: فرهنگ، تاریخ. ملاحضه: این دغدغه فراخور زمان می تونه ارجحیت پیدا کنه. با تشکر از شهاب حسین رضازاده هم غره شد
این روزها دعواهای فاطمه رجبی و روزنامه نگاران اصلاح طلب و طرفدار خاتمی و ماجرای سیاست خارجی دولت مجالی برای ما وبلاگ نویس باقی نگذاشته تا کمی هم از قوی ترین مرد جهان بگوییم. قوی ترین مرد جهان ایرانی که بر خلاف تصور عمومی او هم به خود غره شد. سه شب پیش بود که رضازاده در مصاحبه گزارش گر اخبار ساعت 22 شبکه سه اعلام کرد به دلیل عدم توجه به ملی پوشان، در وزن کشی مسابقات جهانی شرکت نمی کند. آن روز من و حسین و معدود افرادی، چند دقیقه ای را ساکت شدیم. دیشب باز تصویر او روی صفحه تلویزیون ظاهر شد و اعلام کرد:« به دلیل عدم پرداخت هدیه ملی پوشی، ترجیح می دادم در وزن کشی شرکت نکنم اما به خاطر مردم کشورم این کار را خواهم کرد.» ناگهان حسین با عصبانیت گفت:« می خوام ببینم مگه این آدم خودش جز مردم نیست که می گه به خاطر مردم.» صحبت حسین به جا بود اما به مسئله دیگری می اندیشیدم. به اینکه هدیه یک ملی پوش چقدر می تواند ارزش داشته باشد که قوی ترین مرد جهان آن را بهانه ای برای عدم شرکت در مسابقات جهانی قرار دهد. می خواهم ببینم اگر ایرانی ها از او حمایت نمی کردند و او را مورد لطف خود قرار نمی دادند باز هم او «حسین رضازاده» بود. چند روز پیش که مامان و بابا به اردبیل رفته بودند تعریف می کردند که عکس های او همه شهر را پر کرده و الله اعلم که کارخانه آب معدنی «واتا» هم از اوست. خیابان هم که به نامش نام گذاری شده. یک قهرمان ملی پوش برای مدال های جهانی اش چه مقدار دیگر باید از مردم طلب داشته باشد؟ ریشه تهدیدهای آمریکا پیش از موعدش به بار خواهد نشست، اما اینکه رسانه های داخلی ما به بهانه امنیت ملی سخنرانی های تهدید آمیز آمریکا و دیگر کشورهای هم پیمانش را پوشش نمی دهد بحثی است که باید به آن پرداخته شود. گویا تهدیدهای آمریکا که بیشتر بوی جنگ می دهد رو به افزایش است. اگر چه 4 کشور ایتالیا، روسیه، چین و اسپانیا تا هفته گذشته هنوز به راه حل گفتگو در ماجرای پرونده هسته ای ایران اعتقاد داشتند اما اختلاف نظرهای اتحادیه اروپا این هفته کم رنگ تر جلوه کرد و وزیران خارجهی اتحادیهی اروپایی توافق کردند به ایران دو هفته فرصت دهند تا موضعش در خصوص تعویق فعالیتهای هستهیی را روشن سازد. دو کشور چین و روسیه نیز پیش از این با تصویب قطعنامه شورای امنیت در مورد برنامه هستهای ایران پذیرفتند که در صورت امتناع ایران از پذیرش خواسته شورا، با اعمال تحریم علیه تهران موافقت کنند. از طرفی جان بولتون اعلام کرد گزینهی نظامی در برابر ایران گزینهای است که می تواند در هفته های آینده در مورد ایران به اجرا گذاشته شود. بنابراین می توان انتظار داشت اختلاف نظرهای کشورها در مورد پرونده ایران در روزهای آینده به حداقل برسد. امیدوارم
دل دل هایم جهت دیگه ای رو پیش گرفتند. انتخاب اسباب خانه ای که با میل تو خریده می شه، تجربه خوبی می تونه باشه، حتی برای من. هر روز خبرهای بهتری از موقعیت اجتماعیم به گوشم می رسه. پیشنهادهای خوب که حالا این منم که باید انتخاب کنم. شاید ترجیح دادم که تن ندم به ساعت های کسالت آور چهار دیواری های تحریریه. کارم رو با ایمان دوست دارم. ایمان مهدی زاده حرفه ای حوزه شکار، این روز ها با تلفنش منو راحت نمی زاره یا بهتر بگم با تلفناش منو از تنهایی در می یاره. خلاصه از شرایطم راضی هستم. کار با سرمایه هم بی دغدغه است. کار با صنم رو هم دوست دارم. بهم آرامش می ده. امیدوارم همه چیز همین جور پیش بره. یه دل دل دیگه ام دارم. می خوام ببینم بالاخره حسین موفق می شه با امضای ژان روگ نخستین گواهینامه توریسم ورزشی رو در ایران بگیره؟ راستی حضور تینا رو هم به جمعمون تبریک می گم. آزادی نزدیک است
زنی هستم آزاد. آه! نه... بذار فکر کنم. نه! خوب قراره آزاد بشم. «در زندان سنت ها گرفتار آمدن سخت تر از آهنی است که توان گسستن آن را نداری.» در هر حال زمان زیادی به آزادیم نمونده. به زودی از: « داد نزن دختر نباید داد بزنه. شب زود بیا خوبیت نداره تا دیر وقت بیرون بمونی. این پسره کیه زنگ زده؟ وای خدا مرگم بده نکنه دوست پسر گرفتی؟» راحت می شم. دیر اومدم. دوست پسر گرفتم و همه اینها رو همه می دونستند. اما یه چیزی پشت قضیه بود. یه جور نارضایتی از خودم و زندگیم. یادمه یکی از دوستام بهم می گفت:« هستی! تو می خوای ازدواج کنی که از بند بگریزی.» اشتباه می کرد. دیر یا زود بدون ازدواج هم می تونستم مستقل بشم اما حالا که بنده عشقم هیچ وقت حاضر نمی شم آزاد باشم. آزادی من با در بند بودنم تکمیل می شه. اون زمانه که می تونم ادعا کنم:« می تونید هستی واقعی رو ببینید.» عشقی دارم که با دنیا عوضش نمی کنم و با دنیا عوضم نمی کنه. بیشتر از اینکه دوستش داشته باشم، دوستم داره. زبونی دارم که ازش می گه، دل و زبونش ازم میگه. تو این مدت اذیتش کردم. دلشوره هامو در اوج دلشورهاش انتقال دادم. سرحالم. پر از عشق. از ماجراهای هستی و بیکاریش فعلا خبری درج پیدا نخواهد کرد. هستی می خواد از داستان های عاشقانه اش بگوید. آخرین ناامیدی
بیکار شدی؟
با امید آغاز کن. چرا با امید؟ نه! من راه دیگه ای سراغ دارم. چهار پنج روز اول رو بی خیال دنیا. از روز پنجم سعی کن به دل شوره بیفتی. روز ششم یک فیلم خفن مثل... «آخرین تانگو در پاریس» برتولوچی رو ببین. به طوری که صحنه های فیلم تا 24 ساعت فکرتو مشغول کنه. بعد یک قرص بنداز بالا و بخواب. فردا بهتره یه کتاب مثل... «قمارباز» داستایوسکی رو شروع کنی. جذابیتش اونقدر نیست که تا آخرش بری، پس چند صفحه ای بخون و بزن بیرون. یه کافی شاپ مثل ... نشر ثالث رو انتخاب کن و یه دوست مثل... سمیرا بری و یه دودی و یه آب پرتغالی و ... گرمای 42 درجه ساعت 3 بعداظهر شنبه تازه یادت می ندازه که نیمی از بار زندگی به دوش توست. پس باید بگردی دنبال کار. به سر دبیر بگو، به دبیر بگو، به خبرنگار بگو، به تایپیست بگو، به نمونه خوان بگو و وقتی از همه جا نا امید شدی برو در چند تا روزنامه را بزن و بگو: «من سه سال در حوزه فرهنگ کار کرده ام و می تونم به صورت حق التحریر باهاتون کار کنم.» «خیلی عالیه واقعا عالیه چه خوب. اما شما که می دونید وضعیت بدی شده.» «کافی شاپ» به قول مریم کریم پور بهتره یه کافی شاپ بزنیم مخصوص خانم ها. چه طرفدارایی پیدا می کنیم. فمنیست ها هجوم می یارن. تازه اینطوری می تونیم ژست فمنیست ها رو هم بگیریم. اما نه بابا سرمایه می خواد. تازه ریسکه. خوب پس می تونی منشی بشی حقوقش کمه اما کار زیادی نداره. «ببخشید خانم شما آگهی استخدام منشی زده بودید.» «خانم شما به چه زبان زنده دنیا مسلط هستید.» من به تمام زبان های مرده دنیا تسلط دارم. کی می خواد ثابت کنه ندارم؟ بهترین کار اینه که... چند راه پیش رو داری. می تونی بمیری که این راحت ترین راهه. می تونی شام و صبحانه رو از وعده های غذایت حذف کنی به مخابرات بگی تلفنت رو قطع کنه و از خونه بیرون نیایی و با همه قهر کنی، قطع رابطه. اینطوری خرجت کمتر می شه و می تونی چند سالی دووم بیاری. این آخرین آثار ناامیدی است. روزنه های خاکستری
برای نخستین بار از روزنه های اتاق خاکستری ام می نویسم. این بار روزنه های اتاق خاکستریم مرا بیشتر دوست می دارد. چه کسی تو را به خود می خواند و صدا می کند هنگامی که تو محبوسی. باز در دیوار های سنت گرفتاری، باز 20 ساله ای و باز عروس می شوی و باز ...باز باز باز اه! هیچ روزنه روشنی بر تو نمی تابد. ملولی و دردمند، بی هیچ همنشین و هم زبان و حتی هم دلی. اتاقی لبریز از روز اندیشه ای سیاه چون مرغ شبانگاه بر ذهنم نشست. نمی دانم چگونه برانمش این جاست گنگ و آرام و ناتوان از دیدن آب و گل های سرخ خوان رامون خیمه نس منم رفتم
من، مني كه هر لحظه بودم، منم بايد برم؟ ميرم. چرا كه نه، منم ميرم تا دوباره شروع كنم و باز چندي بعد دوباره شروع كنم و باز چندي بعد...و اين سلسله همچنان ادامه خواهد داشت، تا ما خبرنگارها هر از گاهي بهانهاي براي شروع دوباره داشته باشيم. از دلشوره بيكاري بميريم، از آينده بترسيم، لابهلاي غصهها گره بخوريم و در آخر اميدي داشته باشيم براي اينكه: «اين بهانه خوبي است براي شروع ديگر، ناراحت نباش، اين تجربه خوبيه برات، هر زورنامهاي جايي براي نشون دادن خودت» و همه ما بالاخره حالمان از اين اراجيف بهم ميخورد. روزي كه توان نداشته باشي به حوزه بروي و خبر بگيري آنقدر پير باشي كه كسي بادش نباشد تو هستي پودفروشي. دور نيست. تو هم جز فهرست تعديلي ها هستي. همه ما بالاخره تعديل مي شويم. روزي خدا هم تعديل ميكند و با صداي بلند بگويد:« من ديگر بودجه و تواني براي پاسخگويي به درخواست هاي بندگانم ندارم.» |
|

