تبليغاتX
روزنه هاي اتاق آبي
 

سه شنبه بود. روزی که هر هفته به امید اون از خواب بلند می شیم. روز قرار ما!! نشستم کنارش. بهش گفتم:« نمی دونم چرا حس می کنم داری به یه وبلاگ فکر می کنی.»

قیافه ای جدی گرفت و گفت:« اصلا و ابدا. من؟ به نظر من آدم تا به درجه ای از عقل و شعور و ...»

شروع کرد جمله های توجیحی خودشو ردیف و منو مجبور کرد تا حرفمو پس بگیرم.

اما باخت. چون امروز روز تولد http://lostprofile.blogspot.com/هست.

در هر حال اینو مطمئنم که حسین خبرنگار خوبیه و از همه مهم تر پشت کار داره. امیدوارم سر نترسش هم به کمکش بیاد. ثبت لحظات و افکار زندگیت به شیوه ای نو میارک.

امیدوارم هیچ کس تو زندگیش پرونده گمشده ای نداشته باشه. پرونده های خوب همه مفتوحه باشه.

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 12:56 PM  
 باب گفتگو با آمریکا باز نشود

روزی در اتاق خانه سید حسن مدرس زنی زشت روی نشسته بود. در همان زمان سفیر آمریکا و زنش برای گفتگو با سید به خانه وارد شدند. مترجم نزد مدرس آمد و حضور سفیر و همسرش را اعلام کرد. مدرس با وجود زن زشت روی در اتاق با کمی تاخیر آنها را پذیرفت و از مترجم خواست هر آنچه را که می گوید برای سفیر ترجمه کند. مدرس بی هیچ مقدمه ای گفت:« در سرزمین ما رسم است هنگامی که مردی تصمیم به همسر گزیدن می کند خانواده او در در و همسایه به دنبال دختری برایش می گردند. به خانه دختر می روند و سپس ویژگی های دختر را برای پسر بازگو می کنند. اگر پسر پذیرفت ازدواج سر می گیرد اما گمان می کنم شما پیش از ازدواج از ویژگی های ظاهری زنتان اطلاعی نداشتید که زنی زشت رو را انتخاب کردید.»

زن سفیر پس از شنیدن ترجمه سخن مدرس از اتاق بیرون رفت و سفیر هم پس از مدتی از اتاق خارج شد.

مدرس رو به مترجم کرد و گفت شتر دیدی ندیدی.

بعدها روشن شد که سید حسن مدرس نمی خواست باب گفت گو با آمریکا باز شود.

  

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 8:23 PM  
 

امروز برادر زاده رئیس جمهور سابق کشور در پیامی کوتاه که برای من فرستاد اعلام کرد:

«امروز سالروز میلاد اسوه صبر و استقامت....

کمی مکث کردم:« تو این روزای شهادت و عزا کدوم امام یا پیامبر یا قدیسی متولد شده؟»

«سید محمد خاتمی» است. این روز را گرامی می داریم.»!!!!

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 8:7 PM  
 من پری کوچک غمگینی...

 

امروز خوبم، فردا بدم، پس فردا عالیم، پریروز افتضاح بودم.

 این نشونه هایی است که می تونید با اون هستی رو پیدا کنید.

  

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

 که در اقیانوسی مسکن دارد

 و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد، آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

 که شب از یک بوسه می میرد

 و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

 به زودی...

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 1:10 PM  
 

آی آی آی....نای نای نای

اگر با ریتم من بخونید آهنگ زیبایی می شه.

نمی تونید.

ریتم زندگی هر کسی فقط مال خودشه.

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 0:28 AM  
 ...بیاویزم قبای کهنه خود را؟

غصه هامونو پک می زدیم به سیگار ته مونده دوستمون. گاهی شراکتی وعده ای میخوردیم و گاهی یواشکی... بوم بوم بوم...

حالا قصه هامو می دمم اینجا. غصه هامو کم می کنم و وعده هامو زیاد. بیشتر می خندم و گاهی زیر پتو اشکی می ریزم.

اشکم همیشه غصه نداره، خوف داره از این همه تغییر تو زندگی صاحبش. تا دو ماه دیگه قراره کجا بایستم و دنیا رو نگاه کنم. همین جا کمی بالاتر. اما هر اوجی هراسی داره.  خیلی کار دارم خیلی باید برم باید برم...

 

می دونم زود زود به روز می شم اما واقعا زود زود به روز می شم.

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 11:34 PM  
 

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی رسالت را

مغلوب می کند

خانم ها و آقایان از این پس به جای واژه های نامانوس و مهجور« پودفروش خبرنگار حوزه فرهنگ» بگویید «پودفروش خبرنگار حوزه انرژی»!!!

بله اینم از گلی که من و زری حاج محمدی کاشتیم. البته ستون ویژه سرمایه با نام مردم نگاری پابرجاست از جمله گزارش هام در خبرگزاری شهر.

 

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 2:30 PM  
 مولانا از آن کیست؟

امروز روز بزرگداشت مولانا در دنیا است. مقبره این شاعر عارف در قونیه هر سال میزبان یک میلیون و چهارصد هزار نفر گردشگر است. علاوه بر آن دولت ترکیه هر سال مصادف با هفته دوم آذر در قونیه مراسم رقص عارفانه سما را برگزار می کند.

ترکیه از این هم فراتر رفت و سال گذشته رقص سما را به عنوان یک پرنده میراث معنوی این کشور به یونسکو ارائه داد و یونسکو نیز با قبول مدارک ارائه شده سما را به نام ترکیه در فهرست میراث معنوی بشر به ثبت رساند.  

 بعضی از کارشناسان گردشگری معتقدند که جذب گردشگر یک فرصت است. هر کشوری که زودتر از موقعیت ها و فرصت هایشان بهره ببرد موفق تر است.

من اینو قبول دارم.اما می خوام بدونم که آیا مولانا تنها یک بیت شعر به زبان ترکی گفته یا نه؟ مردم ترکیه آیا تنها یک مصرع از شعرهای مولانا را می فهمند؟ آیا می دانند مولانا در بلخ خراسان بزرگ زاده شد و تنها به دلیل سیاسی میهن خود را ترک گفت؟

دیروز نوبت رودکی بود. امروز نوبت مولانا و زرتشت است و فردا ...

 

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 8:7 PM  
 

به چشمهای براقش نگاه کرد. «باید اعتراف کرد. من دیه گو را کشتم. چه مجازاتی در انتظارم است. پوچم. به حبس ابد محکوم  می شوم. نه؟ زبان من را می فهمی؟ با اره. چه حس مطبوعی مرا فرا می گرفت هنگامی که صدای بریده شدن استخوان های گردن او را می شنیدم. می خواهم بمیرم.»  صورتش سوخت. حس می کرد پوستش را می کنند تا به گوشت برسند. صدای چنگال های گربه را روی صورتش شنید.

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 10:47 AM  
 تبریک می گم به همسر
بهترین خبری که تو این مدت بهم رسید خبر نفر اول شدن حسین در بین کارشناس های توریسم ورزشی بود تازه طرحش هم به عنوان طرح برتر انتخاب شد. بهش تبریک می گم و امیدوارم همیشه موفق باشه.

http://www.chn.ir/news/?section=1&id=20359

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 10:36 AM  
 
آغاز کردن یک کتاب آغاز کردن لحظاتی متفاوت در زندگی است.

قاب عکس نسیم خلیلی دوست عزیز و قدیمی من باز شده. نصفه مانده بود و حالا قراره تموم بشه. نثرش ساده و بدور از کلمات مهجوره. داستان های کوتاهی که به راحتی خونده می شه.

به زودی کتاب های دیگه نسیم از انتشارات ققنوس به بازار می آد.

|+| نوشته شده توسط هستی در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 10:27 AM  
 آمارشو گرفتم

قدرتمندم. این مهم ترین حسیه که یه مسافر تنها در کویر اگر شایستگی داشته باشه می تونه درکش کنه با تمام وجود.

می خواستم بگم:« خندیدم، تجربه بود، سخت بود، رنجیدم.» اما نگفتم، اما بود.  

کویر و ستاره هاش. از ذوق اینکه کهکشان راه شیری رو می دیدم دلم قنچ می رفت.

کاروانسرایی از دوره حکومت مذهبی باستان که می تونی هر جاییش که بخوای بخوابی. حس کنی روزی راهزنی جای من لمیده بود، روزی بزرگ یا حکیمی. مهم نبود من ماموریت داشتم. باید آمارشو می گرفتم.

 

گفت:« چقدر دوستم داری؟»

گفتم:« اندازه ستاره های آسمون.»

ستاره های آسمون؟

تو اتوبوس از پسر منجم پرسیدم:« تو آماری از تعداد ستاره ها داری.»

گفت:«نه یه کاتولوگ 9820 ستاره رو معرفی می کنه یکی دیگه 10 برابر اونو.»

 

خوابیدم رو پشت بوم کاروانسرای ساسانی «دیر گچین».

خوب1،2، 3، 4... 125...634...وای نیم ساعتی گذشت اما هنوز یه دهم آسمون و نشمرده بودم تازه من از کجا فرق ستاره و سیاره رو تشخیص می دادم.

یک ساعت و 43 دقیقه.

 آمار دقیق من نشون می داد که ستاره های آسمون بی شمارند.

 

بیچاره اونی که به من گفت اندازه شن های کویر دوستت دارم.

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 12:46 PM  
 

بعضی آدم ها کابوسند. کابوس زندگی خودشان. کابوس ها نمی دانند از زندگی چه می خواهند، عشق، شهرت، ثروت یا توامان. کابوس ها روزی ابر و باد می شوند که که به آخر خواب رسیده باشند.

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 0:3 AM