تبليغاتX
روزنه هاي اتاق آبي
 

اينو بايد ياد بگيريم كه احترام بزاريم حتي به تويي كه نامه براي امام زمان مي نويسي و توي چاه ميندازي. حتي با تويي كه چادرتو مي بندي و مشتتو گره ميزني و براي اينكه دستت به ضريح برسه يه كتك حسابي به همه مي زني. چيزي به شما نمي شه گفت چون تويي كه 60 ساله ‌اي به افكار من مي خندي.

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 1:28 PM  
 یکی بودم و یکی داشتم

بازي كرديم.  بي اينكه قواعد بازي رو بدونيم تو شامل مي‌ شدي از جمعيت كثيري هيچ و من فقط خودم بودم. من بردم چون از همه چيز فقط يكي داشتم.

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 12:32 PM  
 
همونطور كه معلوم بود بوي خوشي نمي ياد.

 رويترز: ايراني ها به احمدي نژاد راي دادند

شریف نیوز: پیروزی اصولگرایان در انتخابات

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 11:14 AM  
 

بازم اومديد بي اينكه من چيزي بگم كه ارزش موندگاري داشته باشه. اما اين بار نه. شايد فردا نياييد. اين روزا كه زياد مي بينمتون رنگي از خاكستري رو چشمهام نمي شناسه. واي كه چقدر لذت داره نگاه كردن به شما سفيد هاي كوچولوي پاك!

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 10:34 AM  
 

 

زندگيش از صافي رد شد.  ريگي از موفقيت هاش زيرصافي نمونده بود هرچي موند سنگ‌هاي ناكامي روي چين هاي حصارهاي آهني بود. باز خودش مونده بود و پرده هايي راه راه با چين هاي نا مرتب و لكه هاي درشت زرد، كه اين بار هم ضجه مي‌زدند. جايي براي تجربه نمونده بود. اين بار آخري بود كه خدا در زده بود و ديگه آخرين بار...  

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 1:42 PM  
 

هرچي بود يه شب بود و گذشت. بي اينكه شما باشيد يا نباشيد. بي اينكه بي مانند هر شب ديگه اي موندگار باشه. كسايي بودند كه من با حضورشون سرشار از خوشي شدم و كسايي كه نبودشون بهم آرامش داد. بي گمان من يكي از خوشبخت ترين زنهايي هستم كه تو دنياي تاريكي زندگي مي كنه و مثل همه كسايي كه به آخر خط رسيدند به آخر خط نرسيده.

زندگي ديگه اي رو شروع نكردم خط ممتد همون هستي ام.

مي‌خوام طبق معمول تصميم هاي بزرگ بگيرم و جلو برم. يك سالي مي‌شه درجا زدم. خونه جديد و آدم هاي جديد، روحيه و هدف هاي جديد هم مي‌‌طلبه.

اميدوارم تو اين خونه تاريكي زدودني باشه. روشنايي موندگار.

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 12:1 PM  
 
آخ كه نمي شه نفس كشيد!

همه جا بوي گنداب و لاشه و كفتار مي‌ده! كجاست اون دنياي كودكي ام! "من مي خوام برگردم به كودكي" كرسي و اتاق گرم آقاجون كجاست! نمي‌خوام براي هيچ كس حتي شما بي آبرو ها گريه كنم. نمي‌كنم! اما تحمل چرا!

اين صندلي داره منو تا ته فرو مي‌بره وقتي به جاي "افتتاح مي‌شود" دبير باسابقه من" گشايش مي‌يابد" و مي زاره.

چه ربطي داره! اما داره! همه چي به همه چي ربط داره وقتي مي‌خواي تنها باشي!

اين آجرها توسرم خراب مي‌شه! روسريم وزن بتون داره! هوا نيست! 

آخ كه نمي‌شه نفس كشيد! 

سارا جان من هم بالا مي يارم به زودي!

|+| نوشته شده توسط هستی در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 10:3 AM  
 
دست همه درد نكنه.

 پ: مثل اينكه اونهايي كه بايد بشنوند نشنيدند.

پ: مداد سياه جان هنوز به روز دانشجو مونده!

 

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 1:34 PM