تبليغاتX
روزنه هاي اتاق آبي
 

صدام تو کتاب خاطراتش گفته: خدا اشتباهی سه چیز را خلق کرد: یکی مگس، یکی ایرانی و دیگری صهیونیزم.

راستی شما می دونستید که در شهر ریاض خیابانی به نام اصفهان نام گذاری شده؟ این به دلیل علاقه عربها به اصفهان اون هم به دلیل تبلیغ وهابیون در این شهر است.

 

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 1:53 PM  
 

از میان ترکش هایی که به تنت خورد، یکی تنها توانست سوزناکتر از سوختن سوزنی باشد که کمی دستت را خراشیده بود.

 

|+| نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:14 PM  
 بابا علی

بابا علی گفت:« از بس تو این شهر موندم دلم سیاه شد. می خوام یه ماهی برم شهرستون. راستی تو کار میکنی؟ کار خوبی می کنی آدمی که کار نمی کنه دلش سیاه می شه. »

کمر گوژ پشتشو با یه دست گرفت  و همچنان که گوشی تلفن تو سوز و سرما دستش بود گفت:«امروز تا تابلویی که روی تپه دم اتوبان نصبه پیاده رفتم. آخه اینقدر تو این اتاق نمور نشستم دلم سیاه شد.»

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 3:25 PM  
 

تو این تعطیلات بی برنامه تنها چیزی که عایدم شد، ( بیشترین نمره ای که تو عمرم از درس دیکته گرفتم 18 بود لطفا انتظاراتتان در حد توان این بی استعداد باشه) اینه که با بی برنامگی یه عمر تعطیلات هم برای انجام کارهای عقب مونده کمه. البت این جانب کتاب دخمه های واتیکان رو با 4 سال تاخیر در حال خواندم. عجب جمله ای به فارسی دری گفتم. راستی بنفشه یه مطلب جالب درباره نگارش یکی از مطالب روزنامه ها تو وبلاگش گذاشته. بخونید.

|+| نوشته شده توسط هستی در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 11:5 AM  
 
میان جوانه های سوزنی درختان سرو

که مشقت درد آور چیدنشان آزار می دهد تو را

بوته ای بی خار از شکوفه های آرامش نشانت می دهم

صبور باش

تا بهار سال آینده!

 

به مناسبت سالگرد عقدمون. 

|+| نوشته شده توسط هستی در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 10:46 AM  
 

بی اینکه بخوام هستند کسایی که درک می کنن که از دیوار کشیدن های نامحسوس و محسوس بدم می یاد.

میگن: جان من بی خیال اینجا رو دیگه بمون.

آخه شمایی که از پشت دیوار فرار کردید می دونید که اون پشت هر چقدر هم امنیت داشته باشی غذا و جیرت هم که به راه باشه یه چیزی رو کم داری. انگار این لحظه ها ازت گرفته می شه فقط برای یه مثقال نون!

من نون نمی خورم اما می خوام انگشتام مال خودم باشه. کلماتی که دوست دارم تو ذهنم وول وول بخورن. شب که می شه نگاه کنم پشت سرم و بگم ای ول هستی! عجب چیزی نوشتی!

زندگی هستی قرار بود این باشه. مگه نه؟

تو رو خدا عصبی نشو. باشه فعلا که موندم و دارم با زور نی لذت تو حلقومم فرو می کنم. به به عجب جاییه اینجا! امروز عجب پلو ماهی خوردم. کوفتت شه. الان بچه ها دارن تو سر و کله خودشون می زنن که کی بره نون بربری بگیره!

|+| نوشته شده توسط هستی در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 1:45 PM