تو از «زندان» می گی اما من از «آزادی» شعری که تو گه گاه منو باهاش غافلگیر می کنی می گم.
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک
|
|
| |
همچون گلوگاه ِ پرندهيي،
|
هيچکجا ديواری فروريخته بر جای نميماند.
ساليان ِ بسيار نميبايست
|
|
| |
دريافتن را
|
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانسانيست
که حضور ِ انسان
|
|
| |
آبادانيست.
|
همچون زخمي
|
|
| |
همه عُمر
|
|
| |
خونابه چکنده
|
همچون زخمي
|
|
| |
همه عُمر
|
|
| |
به دردی خشک تپنده،
|
به نعرهيي
|
|
| |
چشم بر جهان گشوده
|
به نفرتي
|
|
| |
از خود شونده، ــ
|
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.
آه اگر آزادی سرودی ميخواند
کوچک
|
|
| |
کوچکتر حتا
|
|
| |
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
|
|
+| نوشته شده توسط هستی در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت
11:51 AM